|
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
|
||
|
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟ |
روزهايي رو بعد از كلي فكر كردن به يه نتيجه منطقي ميرسيدم و با خودم ميگفتم " ديگه فهميدم..." خوب يادمه، بعدش حس ميكردم بزرگتر شدم و ديگه مشكلام كمتر ميشن و...
به نظرم روزي كه به دنيا اومديم سوار قطاري شديم كه مبدا و مقصدش يكيه ( در واقع مبدا و مقصدي وجود نداره )، لحظاتي فكر ميكنيم به اوج رسيديم غافل از اينكه قطاره قراره همون ايستگاه اول پيادمون كنه....
دير ميفهميم و باور كنيد كه خيلي وقتا نميفهميم كه هرچه كمتر فكر كنيم و نتيجه بگيريم و كلكسيون جعلي دانشمونو سنگينتر كنيم، هرچه كمتر با آرزوهامون و خاطراتمون درگير بشيم زنده تريم، دير ميفهميم كه آلوده شدن با اين بايد و نبايدها و پيچيدگيها ي خودساخته از مقصد قطار كه همون زنده بودنه دورمون مي كنه و خيلي وقتاهم كه ميفهميم ديگه اونجوري زنده بودنو يادمون رفته و بلد نيستيم ..
پي نوشت: هيچ ادعايي ندارم، هميشه درگير اين سيكل بودم و شايد همچنان بمانم، شايد الانم تو يكي از ايستگاههاي قطار مثل گذشته ها يه " ديگه فهميدم.." جعلي گولم زده باشه...
چرخ و چرخ و چرخ.......زندگي همينه و ما آدما به ندرت حاضريم از قطار زندگي پياده شيم. انگار قطاربازي رو دوست داريم![]()
سرم گيج رفت![]()
|
|