تبليغاتX
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا - قطاربازي
 
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
 
 
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟
 
حيف هممون لحظات ناب زندگيمونو فراموش كرديم، چند ماه اول زندگي كه حسها كامل بودن و هنوز  به تفكر و نتيجه گيري آلوده نشده بودن...

روزهايي رو بعد از كلي فكر كردن به يه نتيجه منطقي ميرسيدم و با خودم ميگفتم " ديگه فهميدم..." خوب يادمه، بعدش حس ميكردم بزرگتر شدم و ديگه مشكلام كمتر ميشن و...

به نظرم روزي كه به دنيا اومديم سوار قطاري شديم كه مبدا و مقصدش يكيه ( در واقع مبدا و مقصدي وجود نداره )، لحظاتي فكر ميكنيم  به اوج رسيديم غافل از اينكه قطاره قراره همون ايستگاه اول پيادمون كنه....

دير ميفهميم و باور كنيد كه خيلي وقتا نميفهميم كه هرچه كمتر فكر كنيم و نتيجه بگيريم و كلكسيون جعلي دانشمونو سنگينتر كنيم، هرچه كمتر با آرزوهامون و خاطراتمون درگير بشيم زنده تريم، دير ميفهميم كه آلوده شدن با اين بايد و نبايدها و پيچيدگيها ي خودساخته از مقصد قطار كه همون زنده بودنه دورمون مي كنه و خيلي وقتاهم كه ميفهميم ديگه اونجوري زنده بودنو يادمون رفته و بلد نيستيم ..

پي نوشت:  هيچ ادعايي ندارم، هميشه درگير اين سيكل بودم و شايد همچنان بمانم، شايد الانم تو يكي از ايستگاههاي قطار مثل گذشته ها يه " ديگه فهميدم.." جعلي گولم زده باشه...

چرخ و چرخ و چرخ.......زندگي همينه و ما آدما به ندرت حاضريم از قطار زندگي پياده شيم. انگار قطاربازي رو دوست داريم

سرم گيج رفت

 |+| نوشته شده در  شنبه 1386/03/19ساعت 17:37  توسط الهام  | 
 
  بالا