|
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
|
||
|
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟ |
اونجا يه غريبه كمكمون كرد كه دست دهنده داشت. بي دريغ و بدون ذره اي حسابگري....توي خونه اش اون آرامشه خودبخود مي اومد سراغم.خونشو دوست داشتم پر از پنجره بود، پر از نور ، پر از كتاب.باورم نمي شه ولي انگار نمي خواستم برگردم. غريبه يه كتاب بهم هديه داد و يه پنجره... حالا ديگه غريبه نيست، يه دوسته... انگار تصادف خوبي بود.
پي نوشت۱: به ني ني زبون بسته هم انگار يه كمي خوش گذشته.
پي نوشت ۲ : به خاطر همين سفر آپ نكردم.
|
|