تبليغاتX
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا - غريبه
 
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
 
 
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟
 
هفته پيش به يه سفر ۴ روزه رفتم. اما ۸ روز طول كشيد. يه فرجه بود براي نفس كشيدن. قرارم با خودم اين بود كه مزه غذاها رو حس كنم، بوي گلها رو بفهمم، گرما و سرما رو حس كنم و ازشون لذت ببرم، قرار اين بود كه دور و برمو ببينم و مثل هميشه تو راه كتاب نخونم، ميخواستم از چرت زدن توي آفتاب لذت ببرم ميخواستم فكر نكنم و باشم. اين سفر ۴ روزه با يه تصادف، ۸ روزه شد. تصادف و گرفتارياش..، ولي لذتبخش بود!!!

 اونجا يه غريبه كمكمون كرد كه دست دهنده داشت. بي دريغ و بدون ذره اي حسابگري....توي خونه اش اون آرامشه خودبخود مي اومد سراغم.خونشو دوست داشتم پر از پنجره بود، پر از نور ، پر از كتاب.باورم نمي شه ولي انگار نمي خواستم برگردم. غريبه يه كتاب بهم هديه داد و يه پنجره... حالا ديگه غريبه نيست، يه دوسته... انگار تصادف خوبي بود.

پي نوشت۱: به ني ني زبون بسته هم انگار يه كمي خوش گذشته.

پي نوشت ۲ : به خاطر همين سفر آپ نكردم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/13ساعت 11:10  توسط الهام  | 
 
  بالا