تبليغاتX
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا - من خودمم
 
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
 
 
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟
 
ديروز بعد از مدتها سبك سنگين كردن و كلنجار رفتن با خودم (طبق معمول وقتايي كه ميخوام يه تصميم بگيرم) وبلاگمو ساختم. وقتي از شركت مي رفتم بيرون برخلاف روزهاي اخير كه به دليل مشكلات خاصي روحيه ام افتضاحه حالم خوب بود. بالاخره يه كاري كرده بودم. تصميم داشتم امروز زود بيام شركت تا از اين همه حرف كه سالهاي ساله رو مخم بالا پايين ميرن يه كوچولو اينجا بنويسم. ولي امروز صبح كه داشتم ميومدم تو راه باز همون ترسهاي هميشگي اومد سراغم و حالم بد شد. ظاهر ترس اين بود كه چه جوري تو اينجا (وبلاگم) مي تونم خودم باشم. اينجا هم خيلي مال من نيست. اينجا هم ديگران ميان و قضاوت مي كنن و من باز هم بايد از  ترس قضاوت ديگران نقابرو به چهرم بزنم و .... ولي يه ترسي عقبتر نشسته بود. وقتي اومد جلوتر اينو مي گفت:( من از اين مي ترسم كه در واقع چيزي براي گفتن حتي براي خودمم  نداشته باشم و در واقع از خالي بودن خودم مي ترسم). باز هم قبل از ديگران خودم بودم كه داشتم خودمو قضاوت مي كردم و دمار از روزگار خودم در مي آوردم. الان راضيم و ترسه رفته چون در واقع توقعم از وبلاگم همينه. اين كه مكالمات درونيمو بتونم بيروني كنم تا هم آرامش بيشتري پيدا كنم و هم افكار و احساساتم يه جايي براي خودم و فقط براي خودم بايگاني بشن تا يه جورايي تو مسير شناختن خودم كمكم كنن. الان خوشحالم.

البته دلم ميخواست اين پستو درباره فيلم ديشب شبكه چهار( درياي درون ) آلخاندرو آمنابار بنويسم كه شايد تو يه پست ديگه نوشتم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/30ساعت 10:30  توسط الهام  | 
 
  بالا