تبليغاتX
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا - بلوغ
 
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
 
 
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟
 

خوب كه چي؟

هنوز اول راهي و خودتو نشناختي، تازه داري مثل بچه ها تاتي تاتي ميكني و قدمهاي اولو برميداري، لايه هاي پنهان وجودتو هيچ جوره نميشناسي، هيچ ايده جديدي نداري، خلاقيتت دفن شده، تازه داري كورمال كورمال تو تاريكي دستي به سر و روت ميكشي و ميگي : ا، اين منم؟...همینطور  که گیج میزنی و در بدر  دنبال خودت میگردی عقربه های ساعت بی هیچ سوالی، بي توجه به تو ميچرخن و ميچرخن: ۱ ساعت، ا روز، ۱ ماه، ا سال و......۳۰ سال..... 

آره خيلي تنها بودم، خيلي ميترسيدم، از ترس بود كه دستمو دراز كردم و كمك خواستم، اونا هم به زعم خودشون كمكم كردن ولي...

ديگه سرخوش بودم و بي اختيار، شايدم يه جورايي آويزون...ترسهام قايم شده بودن ولي قدرتشون بيشتر شده بود و دركمين بودن، در کمین يه فرصت مناسب

سالها از لحظه اي ترسيده بودم كه يه نفر شبيه تو توي آينه كنارم ايستاده باشه و با نيشخندي به انگشتامون اشاره كنه، به جايي كه حلقه روي انگشتا با يه زنجير به هم رسيدن، ۳۰ سال ترس از تكرار شدن رو نشخوار كرده بودم و بهش قدرت داده بودم و حالا، حالا وقت ضربه بود، حالا كه گيج و بي توان، مست توهمات خودم رويا ميبافتم و رويا ميديدم، ..... يه ضربه محكم و كاري، ضربه نهايي….

سرم گيج ميرفت ولي ميتونستم چهره مردي رو كه در كنار من رو به آينه لبخندي حاكي از رضايت به لب داشت ببينم، اشتباه نميكردم، او، او چقدر شبيه تو بود، چقدر....... و اين حلقه ها..... اونا رو با هم خريده بوديم!!!

شايد پايان داستان اون دختر كوچولوي ترسو اينجا بود، شايد..........

……………………………………………………………………………………………

سر بلند ميكنم و نگاهي به صورتش ميندازم، اون نگاه معصوم و ملتمسانه رو كه پشت خشونت نه چندان بارز مردونش قايم كرده ميبينم، داستان مكرر زندگيم اينجاست، فكر ميكنم اين تويي كه اين بار تو يه قالب جديد و از يه راه دور اومدي و راه ۴۰ سال پيشو از سر گرفتي تا شايد ببيننت، تا شايد ببينمت....

نگاه دوباره اي به چشماش كافيه تا يادم بندازه كه ديگه اون دختر كوچولوي ترسو نيستم، حالا ديگه بزرگ شدم و ميتونم انتخاب كنم و انتخاب امروز من اينه : ( همراه، تو رو يه هديه ميدونم، يه فرصت دوباره براي جبران جهل و ترسي كه ريشه در اجدادم داره....... )

Image and video hosting by TinyPic">

پي نوشت : اشتباه نشه، قهرمان داستان ما هيچ وقت معتاد نبوده
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت 10:41  توسط الهام  | 
 
  بالا