|
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
|
||
|
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟ |
قرار بود يه روز اينجا از سفرم به اسپانيا بنويسم، امروز مينويسم.
اين سفر براي شركت در كنگره دياليز و پيوند اروپا بود كه هرسال تقريبا همين موقعها توي يكي از شهرهاي اروپايي برگزار ميشه و امسال نوبت شهر ساحلي بارسلونا بود. من همراه ۴ نفر از همكارام و البته به خرج شركت ( عمرا" خودم از اين پولا داشته باشم
) به بارسلونا رفتيم. يه شهر شاد و زنده با تعداد زيادي توريست، توريستا اونقدر زياد بودن كه بيشتر از بوميا به نظر ميومدن، هوا به قدري پاك بود و دماي هوا و ميزان رطوبتش به قدري مناسب بود ( اين كه شد گزارش هواشناسي
) كه من چندين بار آرزو كردم يه روزم كه شده تهران خودمون هم همچين هوايي داشته باشه، جالب اينكه ورود ما به بارسلون همزمان شده بود با جشن "سن خوان " كه ظاهرا" به مناسبت شروع تابستان بر گزار ميشه و يه چيزيه عين چارشنبه سوري خودمون، از هر نقطه شهر كه رد ميشدي صداي ترقه ميومد، سيگارت، ترقه، نارنجك و البته آتيش بازي ( از اون رنگي رنگيا تو آسمون )، تو سه روز اول اقامتمون كه با ايام عيدشون همزمان بود، همه جا تعطيل بود، حتي پليسا هم تعطيل بودن و اين چه بد بود، شهر اصلا" امن نبود......
راستي از همه شهر بوي دلنواز ماهي ميومد
، ماهي يكي از غذاهاي اصليشونه و كلا در مقايسه با غذاهاي ما، مزه غذاهاشون چنگي به دل نميزد. بارسلون يه بندره و در عين حال يه شهر قديمي و تاريخيه و كلي ساختموناي قديمي بازسازي شده تو شهر هست، اسپانيا كشور گرونيه، تاكسيهاشم خيلي گرون بودن، خيلي از مردم بخصوص خانما سوار دوچرخه و موتورسيكلت ( البته از اون خوشگلاش ) بودن، من هم اكثر مسيرارو با مترو رفتم ( هر جا بريم انگار بايد مترو سوار شيم )، متروشون قديمي بود، (متروي ما خيلي تميزتره
) ولي تو همه نقاط شهر ايستگاه داشت.
قرار بود ۲ روز آخر بعد از كنگره برم پاريس، اما نشد، قرار بود خيلي كارا بكنم كه نشد، اگه گفتين چرا؟ آخه يه اتفاقي افتاد...دارارارا....اونجا.....بيشتر.....پولامو.....زدن
بارسلونا: شهر جيب برا، كيف قاپا و دزدا، خودشون به ما گفتن كه چون شهر توريستيه، عده اي از شهر وندان محترم به مشاغل شريف ذكر شده ميپردازند و در كمينند تا در فرصتهاي مناسب توريستاي گوگوري مگوري رو به خاك سياه بنشونن ( آقا قبول نيست من كه توريست نبودم
) و از اونجايي كه اين كنگره امسال براي اولين بار تو شهرشون برگزار شده بود، كار و بار اين عزيزان هم بدجوري سكه بود و به اين ترتيب بود كه تو اون شلم شولبا ( راستي شلم شولبا درسته يا شلم شوربا
) كه به علت جشن چارشنبه سوري از نوع اسپانياييش شلم شولباتر هم شده بود، تيري هم به ما خورد و باقي قضايا......
خلاصه ۱۰۰۰ يوروي ناقابل من قسمت و روزي يكي از همنوعان اسپانياييم شد ( ولي چون شب عيدشونم بود فكر كنم بدجوربي بهش چسبيدا )، البته ناگفته نمونه كه چنين مشكلي براي يكي ديگه از خانم دكتراي ايراني شركت كننده تو كنگره هم پيش اومد با اين تفاوت كه مدارك ايشون ( از جمله پاسپورت و بليطش ) هم از دست رفت و اون بيچاره به روزي افتاد كه من با ديدنش قدر روزگار خودمو ميدونستم
شما حالا به خوبي ميتونيد حال و روز منو تو روزاي باقيمانده از سفرم ( اين اتفاق روز سوم افتاد ) تصور كنيد، بخصوص اگه بدونيد توي اين سفر يكي از همكارام كه طي يك سال گذشته همكاريم باهاش به معني واقعي كلمه جگرم رو خون كرده بود منو همراهي ميكرد و ايشون تو اون حال بحراني هم منو از الطافشون بي نصيب نذاشتن و بلكه لطفشونو در حقم دو چندان كردن...
پي نوشت ۱: دوستام، دلتون برام سوخت؟ واسه همين بود كه روزاي اول چيزي از سفرم ننوشتم، ولي راستشو بخواين زيادم بد نبود، چون اولا" اين سفر عاملي شد تا بعد از برگشتن از اونجا كاري رو كه مدتها پيش بايد ميكردم انجام بدم و روابطمو با اون همكاره فقط به موارد ضروري كاري محدود كنم و الان به شدت دارم نفس راحت ميكشم، ثانيا" اونجا دلم براي عزيزانم خيلي تنگ شد و باعث شد قدر اونچه داشتمو بيشتر بدونم
پي نوشت ۲: امير جان ميبيني كه نه گيتار اسپانيايي نصيبم شد و نه قهوه سن ميشل
پي نوشت ۳: ( قول ميدم آخرين پي نوشت باشه
) بعضي از دوستا ميخواستن عكساي سفرو ببينن، ولي من هر عكسي اينجا ميذارم يه ضربدر مياد نه خود عكسه، يكي بگه چيكار كنم؟ فكر كنم بايد از سهيلا بپرسم.
|
|