|
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
|
||
|
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟ |
سلام
بازم ماموريت بودم و تازه برگشتم ( بعدا" شايد از سفرم بنويسم
)
انگار ديگه رسما" ماركوپولو شدم![]()
مدتيه هيچي ندارم كه بنويسم
البته اوضاع روبراهه ولي انگار حرفي نمونده![]()
در هر حال اومدم كه بگم : "دوست جونا من زنده ام
"
فعلا" همين
تا بعدا"![]()
باز او حكم ميدهد و تو محكوم ميشوي
و باز هيچ نمي گويي
و من شاهد هزارباره اين جدال نابرابر، همراه تو درد ميكشم
د.....ر......د ميكشم اما
....................
اما اين بار با خود عهدي دارم..........
پس
بر مي خيزم و
چراغي روشن ميكنم
...........
زير روشناي نو افروخته ام
كم كمك
چهره هامان ميدرخشند
دلهامان هم نوا ميطبند
و ناگهان........
درخواست كودكانه تو : " بگزار نمايان شوم و مراقبم باش"
چهره حمايتگر او را آشكار ميسازد
دستهاي كوچك تو را ميان دستان قدرتمندش مادرانه ميفشارد
و من لبخند ميزنم........
لبخند ميزنم
و جوانه عشق را چشم در راهم
![]()
|
|