|
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
|
||
|
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟ |
به دليل ضيغ وقت جهت آپ كردن و البته به دليل استقبال بي نظير خوانندگان محترم وبلاگ از سيب موجود در پست قبلي، بفرماييد بازم سيب:
نوش جان![]()
پي نوشت ۱: به من چه تقصير خودتونه، ميخواستيد اينقدر سيب سيب نكنيد
،نكه فكر كنيد مطلب جديد نداشتما، گفتم كه وقت ندارم، وگرنه ميدونيد كه خلاقيت داره از سر و روم ميباره،نميباره؟
پی نوشت ۲: تیترو فريبا يادم داد![]()
پي نوشت۲ : همه با هم بگيد سييييييييييييييييييييييييييييييييب
دانستن یا ندانستن؟ مسئله این است
تو بعضی مکاتب تاکید میشه که زندگی کردن یعنی تجربه بودن در لحظه بدون پیشداوری ( دائم در مراقبه بودن ) و برای رسیدن به این منظور باید از بار ذهن ( دانسته ها و تجربه ها ) رها باشیم
یه سری تجربه های شخصی دارم درباره آدمایی با دانش کم که به طبع همین کم دانستن، پذیرش بالاتری دارند و به نظر میرسه با وجود شرایط به ظاهر نامناسبتر اقتصادی و اجتماعی، رسیدن به آرامش و شاید احساسی که بهش میگیم: "احساس خوشبختی" براشون آسونتر از کساییه که خیلی میدونن و....
مدتیه این سوالا ذهنمو به خودش مشغول کرده : آیا بالابردن دانشمون همیشه تاثیر مثبت داره؟ حد وسط کجاست؟ کجا باید بایستیم که دانشمون در جهت ایجاد احساس خوشبختی مثمر ثمر باشه و به قول معروف نه از اینور پشت بوم بیفتیم و نه از اونور؟
" فکر میکنی از بقیه بهتری؟"
با شنیدن این سوال، اکثرمون میریم تو لاک دفاعی و جواب میدیم: " نه، اصلا" " و بعضیامون ادامه میدیم: " به نظر من همه با هم برابرند و................"
کافیه همینجا مکث کنیم، انگیزه پشت این " نه " چی بود؟ در واقع اون بخش از وجود ما که تمایل داره بهتر از دیگران باشه محکم میگه: " نه "، یه کم که دقیقتر بشیم، میشنویم که داره زمزمه میکنه: " من از بقیه بهتر نیستم، من مثل خیلیا که فکر میکنن از بقیه بهترن نیستم، من هیچ وقت فخر فروشی نمیکنم، من میدونم که همه با هم برابرند و........." ، در واقع پشت این جملات، منی که میخواد برتر باشه، بوضوح خودنمایی میکنه و براحتی دستش رو میشه
نیاز به بهتر و برتر بودن بقدری قدرتمنده که انگیزه و محرک بسیاری از انتخابامونه، از انتخاب ظواهر تا راه و روش زندگی، بیشترمون با انتخاب ظواهری مثل پوشش، مسکن، وسیله نقلیه و...... و عده ای از ما با انتخاب تحصیلات و شغل به این نیاز پاسخ میدیم. بعضیامونم ظاهر موجه تری به خودمون میگیریم و شیوه و مسلکی رو انتخاب میکنیم که به ما میگه : " تو با دیگران برابری " تا با ظرافت بیشتری بهتر از دیگران باشیم!! به نظرم حتی پشت اعمال انسانی مثل "ایثار "، در کنار انگیزه های والاتری مانند عشق و...، میتونه رگه هایی از رفع این نیاز هم وجود داشته باشه
زمانی به زعم خودم، با این نیاز به ظاهر شیطانی مبارزه میکردم، چه مبارزه مذبوحانه ای....، از هر طرف که میرفتم و دست به هر عمل خوبی که میزدم که عاری از حس " من از تو بهترم " باشه، باز هم شعله این حس در عمق وجودم روشن بود و خلاصه کلام اینکه چون نمیخواستم از دیگران بهتر باشم، خودبخود از دیگران بهتر میشدم و این سیکل معیوب ادامه داشت و داشت...
اما حالا، مدتیه که دارم به این نیاز نگاه میکنم، میبینم که وجود داره و وجودش مثل بقیه جنبه هامون چه لازمه، میبینم که با متعادل کردنش چه خوب میشه ازش استفاده کرد و تو مسیر درست و منطبق با اهداف، قرارش داد. در واقع این جنبه از وجودمونم مثل سایر جنبه ها در صورتیکه از تعادل خارج بشه، میتونه آزار دهنده باشه و شکلی به خودش بگیره که بهش میگن: جنبه حیوانی یا شیطانی یا..........و در صورتیکه با آگاهی و پذیرش باهاش مواجه بشیم، اونم یه جنبه الهیه، هممون شنیدیم که انسانها هیچ برتری نزد خدا ندارند، مگر به واسطه پرهیزگاری و تقوی، تو این جمله هم وجود این نیاز تایید شده و هم یه راه برای رفع اون پیشنهاد شده
چه جالب![]()
پی نوشت ۱: به هیچ وجه انگیزه های دیگری که تو انتخابامون دخیلند مثل مورد تایید بودن، عضو گروه بودن، لذت بردن و.........و تو موارد خاص عشق رو نادیده نمیگیرم ولی تو این پست فقط از قدرت و اهمیت " من از تو بهترم " که به نظرم جنبه ای از کودک درونمونه نوشتم، شاید تو پستای دیگه از انگیزه های دیگه بگم
پی نوشت۲: روانشناسا میگن که خودت رو با دیگران مقایسه نکن و فقط رکورد خودتو بشکن، کاملا موافقم و میخوام بگم این مقایسه نکردن باعث میشه این حس قوی در ما شکل افراطی به خودش نگیره و البته شکوندن رکورد خودمون باعث میشه به خودی خود پیش بریم و به شکل متعادلتری این نیازمون رفع بشه
پی نوشت ۳: در مورد خواص و افرادی که به مراتب بالاتری از خودشناسی و خداشناسی رسیدن، شاید این نیاز کمرنگ و کمرنگتر میشه و این افراد به درجاتی از "خلوص" میرسند که البته خودش بحث جدا و طولانی رو میطلبه که راستشو بخواین از عهده من خارجه
|
|