|
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
|
||
|
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟ |
۱-حواس خود را پيشكش كردم
به امپراطوري جهان شمول " تفكر"
پس از اين برايم گل نياور
به كارم نمي آيد...
۲-سرخ سرخ، گره اخمم..
سبز سبز، چين خنده ام...
و من در اين ميان...
۳- چه بهاي گزافي دارد
سرك كشيدن به خانه كودكي
باز پشت درم مادر، اما
تو در مگشا
۴- بسكي جوان
كفشهاي خاك آلودت
چه لذتي را با خود تا استوديو حمل كرده بود
همكار
رخصت همراهي ميدهي؟
وقتي نيك رو خوندم، شك نداشتم كه من هم ميخوام از شركت كننده ها تو اين طرح پيشنهادي باشم و البته هنوزم بر همين باورم ولي وقتي درباره چنين اقداماتي بحثي با سهي لاي عزيز داشتيم، انگار يكي از دوزاريام كه خيلي وقت بود تو راه گير كرده بود افتاد و من صداشو به وضوح شنيدم: دريييييييييينگ
من يه آدم دلرحم و مهربونم ( نوشابه بود اونم نوشابه خانواده
)، خيلي وقتا كارايي كه براي مردم كردم به دليل اين بوده كه دلم براشون سوخته، تازه خيلي هم فكر كردم كار درستي ميكنم و ته دلم همچين از اين كارام خوشمم اومده، در واقع همينجا بوده كه دوزاريه گير كرده بوده...، اما تو اين دو روز كه دو زاريه افتاده از اين دلسوزيهام خجالت ميكشم
، در واقع دلسوزي و ترحم تا به حال براي من جزو خصلتهاي نيك به حساب ميومد و از حالا...
راستشو بخواين همچين يه كمي تو اين زمينه مونگول بازي در آوردم، آخه بارها برام پيش اومده بود كه در مقابل اين دلسوزيام مردم چندان واكنش مثبتي هم نداشتند و حتي يه بنده خدايي بهم گفته بود: " دوستي خاله خرسه نميخوام" ( البته نميدونم اين ضرب المثل اينجا مصداق داره يا نه
) پس چرا دوزايم نميفتاد كه آدما با اين كار من ممكنه كمكي گرفته باشن ولي عزت نفسشون چي؟ غرورشون چي؟ مسخرس از خودم بدم مياد و از خنگيم بيشتر...
ميدونم كه اينم مثل ساير اشتباهاتمون ريشه در ضبطهاي دوران كودكي داره، من در خانواده اي با اولگوي دلسوزي و ترحم بزرگ شدم، هنوزم اگر تو خانواده ما كسي با ترحم به ديگري محبت كنه كار خوبي كرده و اين عقيده در من نهادينه شده و رشد كرده، جالب اينه كه همون افراد خانوادم كه منشا اين آموزشا بودن ، وقتي با ترحم براشون كاري ميكني، واكنششون چندان مثبت نيست، بگذريم...
ديگه قرار نيست شكوه و شكايت كنم، امروز من قدرت تشخيص دارم و آزادم تا تصميم بگيرم و تصميممو گرفتم، اميدوارم در عمل بتونم اجراش كنم![]()
پي نوشت۱: اين پست به اين معني نيست كه از شركت تو طرح پيشنهادي نيك منصرف شدم بلكه قراره با يه ديدگاه ديگه و از موضع ديگه اي شركت كنم.
پي نوشت۲: از نيك ( كتايون؟ ) ممنونم و از سهي لا ممنونتر
پيشاپيش قدمهايم، نور....
مي بينم، مي روم....
پشتگرمم
به پشتوانه گرماي دستت
و صداي نفسهايت، دم و بازدم، دم و بازدم....
و لبخندي كه بر سايه ات نقش بسته
آن لبخند جاودان
صداي محمد اصفهاني تو گوشمه : "دست از طلب ندارم تا كام من بر آيد"
و من جواب ميدم " دست از طلب بدارم تا كام من بر آيد "
پي نوشت: از اونجايي كه تمركز به طريقه مثبتش رو خوب بلد نبودم، هرگاه به اصرار طلب كردم، نرسيدم و هرگاه هدف رو رها كردم خودش اومده پشت در خونم و در زده، اما اينم ميدونم كه تمركز مثبت از رهاسازي هم موثرتره.( مسخرس پي نوشت از خود مطلب طولاني تر شد
)
|
|