|
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
|
||
|
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟ |
من اين آيكونا رو خيلي دوست دارم، يه جورايي باهاشون احساس همذات پنداري ميكنم، اينجوريه كه تصميم گرفتم اين زندگينامه مزخرفو بنويسم كه البته تا حدود زيادي با زندگي چرند من تطابق داره:
عجب دنيايي، شالاپ و شالاپ، دكتر جون يواش:![]()
پشت پنجره، بچه ها با هم، كاش منم برم:![]()
توي مدرسه، غرق درس ومشق، نيمكت اول:
جبر و هندسه با مثلثات:
، چند دقيقه بعد، دوزاريم افتاد:![]()
![]()
به منم ديگه، دانشجو ميگن، عينك ريبن: ![]()
راهروي خوابگاه، شب امتحان، شب بي پايان: ![]()
تو بيمارستان، مريض بدحال، من از علم سرشار:![]()
![]()
نگاش ميكنم، واي از اون چشاش، ميميرم براش:![]()
پس چرا با من، خوب راه نمياد:
، نكنه اونم منو نميخواد:
بي پول بي پول، بيكار بيكار، تو اين روزگار:![]()
آخ جون از فردا، ميرم سر كار، سي شاهي صنار:![]()
خواستگاريه، دختر جون بپر، چايي رو بيار:![]()
بنده وكيلم؟، آي عروس خانوم، با مهر معلوم؟:![]()
برقص و بچرخ، بزن و بكوب، كلي دامب و دومب:
( اون آيكون رقصو اينجا نداره )
عروس و داماد، داماد و عروس، بوس و بوس و بوس:![]()
با من حرف نزن، تقصير من نيست، تقصير تو بود:![]()
نه تو راست ميگي، راستشو بخواي، تقصير من بود:![]()
چه خونه هايي، تو الهيه، جاتون خاليه:![]()
ميخرم برات، ميگه باخنده، آقا متر چنده؟:![]()
بارارو بستيم، ما انگار مال، اينجاها نيستيم:![]()
ما ميريم كرج، ميريم از تهران، شما نمياين؟:![]()
من خوابم مياد، بي سر و صدا، جيش بوس و لالا:![]()
يه خواب ميبينم، يه خواب رنگي، عجب خرچنگي:![]()
واسه چي گفتم؟ چجوري بافتم، اين مزخرفات؟:![]()
واسه چي خوندي؟ تا آخرش تو، اين خزعولات؟:![]()
پی نوشت: خدا بهتون رحم کرد اینجا هزار تا آیکون نبود وگرنه من بدجوری میترکوندم
خوب كه چي؟
هنوز اول راهي و خودتو نشناختي، تازه داري مثل بچه ها تاتي تاتي ميكني و قدمهاي اولو برميداري، لايه هاي پنهان وجودتو هيچ جوره نميشناسي، هيچ ايده جديدي نداري، خلاقيتت دفن شده، تازه داري كورمال كورمال تو تاريكي دستي به سر و روت ميكشي و ميگي : ا، اين منم؟...همینطور که گیج میزنی و در بدر دنبال خودت میگردی عقربه های ساعت بی هیچ سوالی، بي توجه به تو ميچرخن و ميچرخن: ۱ ساعت، ا روز، ۱ ماه، ا سال و......۳۰ سال.....
آره خيلي تنها بودم، خيلي ميترسيدم، از ترس بود كه دستمو دراز كردم و كمك خواستم، اونا هم به زعم خودشون كمكم كردن ولي...
ديگه سرخوش بودم و بي اختيار، شايدم يه جورايي آويزون...ترسهام قايم شده بودن ولي قدرتشون بيشتر شده بود و دركمين بودن، در کمین يه فرصت مناسب…
سالها از لحظه اي ترسيده بودم كه يه نفر شبيه تو توي آينه كنارم ايستاده باشه و با نيشخندي به انگشتامون اشاره كنه، به جايي كه حلقه روي انگشتا با يه زنجير به هم رسيدن، ۳۰ سال ترس از تكرار شدن رو نشخوار كرده بودم و بهش قدرت داده بودم و حالا، حالا وقت ضربه بود، حالا كه گيج و بي توان، مست توهمات خودم رويا ميبافتم و رويا ميديدم، ..... يه ضربه محكم و كاري، ضربه نهايي….
سرم گيج ميرفت ولي ميتونستم چهره مردي رو كه در كنار من رو به آينه لبخندي حاكي از رضايت به لب داشت ببينم، اشتباه نميكردم، او، او چقدر شبيه تو بود، چقدر....... و اين حلقه ها..... اونا رو با هم خريده بوديم!!!
شايد پايان داستان اون دختر كوچولوي ترسو اينجا بود، شايد..........
……………………………………………………………………………………………
سر بلند ميكنم و نگاهي به صورتش ميندازم، اون نگاه معصوم و ملتمسانه رو كه پشت خشونت نه چندان بارز مردونش قايم كرده ميبينم، داستان مكرر زندگيم اينجاست، فكر ميكنم اين تويي كه اين بار تو يه قالب جديد و از يه راه دور اومدي و راه ۴۰ سال پيشو از سر گرفتي تا شايد ببيننت، تا شايد ببينمت....
نگاه دوباره اي به چشماش كافيه تا يادم بندازه كه ديگه اون دختر كوچولوي ترسو نيستم، حالا ديگه بزرگ شدم و ميتونم انتخاب كنم و انتخاب امروز من اينه : ( همراه، تو رو يه هديه ميدونم، يه فرصت دوباره براي جبران جهل و ترسي كه ريشه در اجدادم داره....... )
پي نوشت : اشتباه نشه، قهرمان داستان ما هيچ وقت معتاد نبودهبعضي وقتا ميشه براي چند لحظه يه قسمتايي از منو كه اون پشت مشتا قايم شده ببينم، انگار اون شيطون كوچولو با دو تا شاخ و يه دم دراز از اون پايين مايينا مثلا" پشت پاهام يه خنده مسخره ميكنه و ميگه : ( ما هم هستيما ) و منم يه نگاهي بهش ميندازم و در حاليكه ننه داره تو گوشم ميخونه : ( آدم بايد آدم باشه ) يه چشمك به شيطونك ميزنم و راستشو بخواين ته دلم يه خورده قيلي ويلي ميره...
تمايلات شيطونك من اكثرا" در حد همون تمايل مونده ( امان از دست ننه )، ولي نميدونيد اين پدر سوخته بعضي وقتا كه خودي نشون ميده و دمي ميجنبونه چيا در گوشم ميگه، منم كه بدم نمياد هيچ، خوشمم مياد ولي با يه نگاه حسرت بار بهش ميگم: ( هيييييييييييس ) و همونجا خفش ميكنم.
اكثر مواقع تونستم اين وروجكو مهارش كنم ولي اون هميشه زندست و هر از چند گاهي هم ابراز وجود ميكنه و اين داستان ادامه داره و داره تا.....
راستي يادم رفت بپرسم شما چطوريد؟
قرار بود يه روز اينجا از سفرم به اسپانيا بنويسم، امروز مينويسم.
اين سفر براي شركت در كنگره دياليز و پيوند اروپا بود كه هرسال تقريبا همين موقعها توي يكي از شهرهاي اروپايي برگزار ميشه و امسال نوبت شهر ساحلي بارسلونا بود. من همراه ۴ نفر از همكارام و البته به خرج شركت ( عمرا" خودم از اين پولا داشته باشم
) به بارسلونا رفتيم. يه شهر شاد و زنده با تعداد زيادي توريست، توريستا اونقدر زياد بودن كه بيشتر از بوميا به نظر ميومدن، هوا به قدري پاك بود و دماي هوا و ميزان رطوبتش به قدري مناسب بود ( اين كه شد گزارش هواشناسي
) كه من چندين بار آرزو كردم يه روزم كه شده تهران خودمون هم همچين هوايي داشته باشه، جالب اينكه ورود ما به بارسلون همزمان شده بود با جشن "سن خوان " كه ظاهرا" به مناسبت شروع تابستان بر گزار ميشه و يه چيزيه عين چارشنبه سوري خودمون، از هر نقطه شهر كه رد ميشدي صداي ترقه ميومد، سيگارت، ترقه، نارنجك و البته آتيش بازي ( از اون رنگي رنگيا تو آسمون )، تو سه روز اول اقامتمون كه با ايام عيدشون همزمان بود، همه جا تعطيل بود، حتي پليسا هم تعطيل بودن و اين چه بد بود، شهر اصلا" امن نبود......
راستي از همه شهر بوي دلنواز ماهي ميومد
، ماهي يكي از غذاهاي اصليشونه و كلا در مقايسه با غذاهاي ما، مزه غذاهاشون چنگي به دل نميزد. بارسلون يه بندره و در عين حال يه شهر قديمي و تاريخيه و كلي ساختموناي قديمي بازسازي شده تو شهر هست، اسپانيا كشور گرونيه، تاكسيهاشم خيلي گرون بودن، خيلي از مردم بخصوص خانما سوار دوچرخه و موتورسيكلت ( البته از اون خوشگلاش ) بودن، من هم اكثر مسيرارو با مترو رفتم ( هر جا بريم انگار بايد مترو سوار شيم )، متروشون قديمي بود، (متروي ما خيلي تميزتره
) ولي تو همه نقاط شهر ايستگاه داشت.
قرار بود ۲ روز آخر بعد از كنگره برم پاريس، اما نشد، قرار بود خيلي كارا بكنم كه نشد، اگه گفتين چرا؟ آخه يه اتفاقي افتاد...دارارارا....اونجا.....بيشتر.....پولامو.....زدن
بارسلونا: شهر جيب برا، كيف قاپا و دزدا، خودشون به ما گفتن كه چون شهر توريستيه، عده اي از شهر وندان محترم به مشاغل شريف ذكر شده ميپردازند و در كمينند تا در فرصتهاي مناسب توريستاي گوگوري مگوري رو به خاك سياه بنشونن ( آقا قبول نيست من كه توريست نبودم
) و از اونجايي كه اين كنگره امسال براي اولين بار تو شهرشون برگزار شده بود، كار و بار اين عزيزان هم بدجوري سكه بود و به اين ترتيب بود كه تو اون شلم شولبا ( راستي شلم شولبا درسته يا شلم شوربا
) كه به علت جشن چارشنبه سوري از نوع اسپانياييش شلم شولباتر هم شده بود، تيري هم به ما خورد و باقي قضايا......
خلاصه ۱۰۰۰ يوروي ناقابل من قسمت و روزي يكي از همنوعان اسپانياييم شد ( ولي چون شب عيدشونم بود فكر كنم بدجوربي بهش چسبيدا )، البته ناگفته نمونه كه چنين مشكلي براي يكي ديگه از خانم دكتراي ايراني شركت كننده تو كنگره هم پيش اومد با اين تفاوت كه مدارك ايشون ( از جمله پاسپورت و بليطش ) هم از دست رفت و اون بيچاره به روزي افتاد كه من با ديدنش قدر روزگار خودمو ميدونستم
شما حالا به خوبي ميتونيد حال و روز منو تو روزاي باقيمانده از سفرم ( اين اتفاق روز سوم افتاد ) تصور كنيد، بخصوص اگه بدونيد توي اين سفر يكي از همكارام كه طي يك سال گذشته همكاريم باهاش به معني واقعي كلمه جگرم رو خون كرده بود منو همراهي ميكرد و ايشون تو اون حال بحراني هم منو از الطافشون بي نصيب نذاشتن و بلكه لطفشونو در حقم دو چندان كردن...
پي نوشت ۱: دوستام، دلتون برام سوخت؟ واسه همين بود كه روزاي اول چيزي از سفرم ننوشتم، ولي راستشو بخواين زيادم بد نبود، چون اولا" اين سفر عاملي شد تا بعد از برگشتن از اونجا كاري رو كه مدتها پيش بايد ميكردم انجام بدم و روابطمو با اون همكاره فقط به موارد ضروري كاري محدود كنم و الان به شدت دارم نفس راحت ميكشم، ثانيا" اونجا دلم براي عزيزانم خيلي تنگ شد و باعث شد قدر اونچه داشتمو بيشتر بدونم
پي نوشت ۲: امير جان ميبيني كه نه گيتار اسپانيايي نصيبم شد و نه قهوه سن ميشل
پي نوشت ۳: ( قول ميدم آخرين پي نوشت باشه
) بعضي از دوستا ميخواستن عكساي سفرو ببينن، ولي من هر عكسي اينجا ميذارم يه ضربدر مياد نه خود عكسه، يكي بگه چيكار كنم؟ فكر كنم بايد از سهيلا بپرسم.
كشف و شهود، در متروي تهران كرج
راز و نياز، كنج حمام، رو به كنج ديگر
رقص و سماع، زير دوش آب
حال
تنفسي و آرامشي
سپس
خواب
دوست من اين پست را براي تو مينويسم كه امروز صبح، روز مرا ساختي
زير درختان چنار و زيزفون و كاج، با مستي مادرانه ات و لذت ناب بودن در كنار يار جانت...
احساساتت چنان در جريان بودند كه گويي مثل آبشاري بزرگترين دغدغه زندگيم را شستند و بردند...
با وجود آنچه در اين مدت كوتاه آشنايي ( كه بس دراز مينمايد ) نصيبم شده گويا ديگر جايي براي ابراز ترسهايم نمانده،
ترس بزرگي كه در روزهاي اول ساخت اين وبلاگ قرار بود يكي از پستهاي آن را به يك بحث داغ تبديل كند، " ترس هميشگي و سمج من از مادر شدن "، ديگر رنگ و بويي ندارد و همين روزها جسارت و جراتي خواهم يافت تا تجربه كنم لذت ناب و وصف ناپذير مادري را..... ( اميدوارم )
دوست عزيزم در همين لحظه تصميم گرفتم گوش جان بدهم به نكته ظريف " روزه سكوت " ، نه سكوت در كلام، كه سكوت در ذهن، چه موهبتي..... درك بي عملي
و راهنمايي بدون دخالت كه از خصوصيات تائو است، چراغ ديگري فرا راه من
پي نوشت ۱: دوستم به ننه گفتم غلاف كنه، مرسي از اين فيلتر شكن ننه كه بهم معرفي كردي : "روزه سكوت"
پي نوشت ۲: بعضي از كلمه ها ي اين پست از دوست خوبم فريبا و نوشته هاشه
مدتهاست با خودم عهد بستم كه قضاوت نكنم، نصيحت نكنم و بگذارم هر كسي خودش راهشو پيدا كنه ، تا حدود زيادي هم موفق بودم ولي....
ولي وقتي طرف مقابل يكي از نزديكترين افراد به منه و مكررا" اشتباه ميكنه، بارها مقاومت ميكنم تا بالاخره تو تله ميفتم و دخالت ميكنم و باقي قضايا..
اگه بخوام ظاهر موجه و زيبا به دخالتام بدم ميتونم بگم كه چون من اون شخصو خيلي دوست دارم و نميخوام ضرر كنه اين كارو ميكنم ولي جنبه شريرانه تر مسئله ميتونه اين باشه كه ( اون شخص منافع مشترك با من داره و وقتي اشتباه ميكنه در واقع منافع من هم تو خطر ميفته )، و متاسفانه شخصا" به شق دوم بيشتر اعتقاد دارم
متاسفانه دو روز گذشته با يكي از نزديكانم چنين تجربه اي داشتيم و نهايتا" چيزي كه نصيبمون شد "احساس گناه" براي من و "افت بيشتر اعتماد به نفس" براي اون بود![]()
بدجوري تو تله افتادم، خيلي خودخواهم نه؟![]()
پي نوشت:اگه نظري داريد كه ميتونه كمكم كنه دريغ نكنيد![]()
فرياد كنان، آغشته در خون
اولين شعر زندگيم را سرودم....
افسوس،
ديربازيست سرودن شعر را از ياد برده ام
حكايت ما آدماست و قضاوتهاي سطحي ما، تا دو بار با يه آدم آروم و بي سر و صدا برخورد كنيم ميگيم ( بابا اون كه بي خياله ) يا مثلا" ( چيزي حاليش نيست ) يا اگه يه جورايي مهربون باشيم ميگيم ( بي آزاره ) خيلي به ندرت پيش مياد كه كسي اين آدما رو خوب بشناسه، كسي زحمت كشف كردنشونو به خودش بده، ممكنه همينجا بازم ما آدما، قاضي هايي كه هميشه در لحظه حكم صادر مي كنيم، بگيم ( اون خودش بايد زحمت شناسوندن خودشو به ديگران بكشه )، حرفي نيست، اون حتما" به دلايلي كه ريشه در تربيت و ژنتيكش داره به اين شكل عمل مي كنه و در واقع از باز بودن و خود را نشان دادن به علتي واهمه داره و خود سانسوري ميكنه و واقعا" هم از كسي انتظار نميره كه تلاشي در جهت شناختش بكنه ولي، حرف من چيز ديگست
پذيرش آدما، قضاوت نكردن اونا، فقط ديدن مردم و بودن با اونا، همين كافيه كه ترس ها كمتر بشن و مردم از لاكهاشون يواش يواش بيرون بيان، قضاوت نكنيم و اگرم خيلي عادت به قضاوت كردن داريم حداقل سريع و سطحي نباشه، يه ذره به خودمون زحمت بديم و يه كمي به بغل دستيمون و دنياش نزديك بشيم، اگه دنبال لذتيم كه هستيم، به خدا نزديكي به يه آدم ديگه و دنياش خيلي لذت بخش تر از داشتن و داشتن و داشتنه
پي نوشت ۱: دوست عزيزم، تويي كه با روي باز منو همونجوري كه هستم ميپذيري گوشتو بيار جلو: (منم از اوناييم كه زندگي مخفي دارم به كسي نگي ها
)
پي نوشت ۲: انگار رو منبر رفتنم بد نيست ولي صادقانه و با تمام وجود ميگم كه قصد نصيحت و شعار دادن نداشتم، فقط يه درد دل دوستانه بود براي بيشتر شناسوندن خودم به شما دوستام ( انگار اينجا هم دارم از قضاوتهاي غلط ميترسم، نه؟
)
پي نوشت ۳: دوستام، لطفا" نصيحتم نكنيد، ميدونم كه اين ضعف منه و مدتهاست كه دارم تلاش ميكنم از لاكه بيرون بيام، تا حدود زيادي هم موفق بودم
قرار بود با دست پر بر گردم....
روزي كه برميگشتم دلم پر بود و دستم خالي....
......................................................................
دلم به دستم وام داد....
حالا دستم پره و دلم آزاد....
ارزششو داره اگه يك و نيم مليون از دست بدي، سفر روياييت تبديل به كابوس بشه ولي بتوني يه رابطه مخرب رو كه حداقل روزي ۸ ساعت باهاش درگيري مديريت كني، ارزششو داره خيلي بيشتر از دست بدي ولي به قدر داني و سپاس برسي، آره ارزششو داره...
پي نوشت ۱: اخم نكنيد، يه روزي از سفرم مي نويسم ولي الان زمان ميخوام، بازگويي خاطرات بد ( اونم اينجا كه خونه امن و آرامشمه ) برام سخته....
پي نوشت ۲: براتون نوشته بودم كه زياد از رفتن به اين سفر خوشحال نيستم، شايد ذهنم برنامه ريزي كرده بود و.....
پي نوشت ۳: بالاخره فيلم راز ( THE SECRET ) رو از سينما و ماورا شبكه چهار ديدم، فوقالعاده بود، شايد چيز جديدي ياد نگرفتم ولي نظمي كه به آموخته هاي گذشتم داد واقعا" راضي كننده بود، در ضمن زبان فيلم ساده بود و به جاي شعار دادن راهكار نشان ميداد، اميدوارم..... آره حالا ديگه اميدوارم
پي نوشت ۴: بچه ها جون از اينكه چشم براهم بوديد و به خونم سر ميزديد خيلي ممنونم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
|
|