|
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
|
||
|
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟ |
شاید یکیتون چشم براهمه....
![]()
![]()
يه ضرب المثل چيني مضموني شبيه به اين داره: ( زندگی زماني یه شونه به دستت ميده كه ديگه مويي به سر نداري)، اين جمله با داستان روزهاي اخير زندگيم خيلي تطابق داره.
سالها بود كه روياي يك سفر اروپايي برام جذاب بود و غير قابل تحقق به نظر میرسید ( شايدم جذابيتش به علت غير ممكن به نظر رسيدنش بود )
حالا يه سفر اروپايي ( بارسلونا و پاريس ) در پيش دارم، در واقع يه سفر كاريه ولي دو سه روز اضافي براي تفريح هم دارم ، باورم نميشه ولي چندان خوشحال نيستم، انگار كچل شدم و شونه هه ديگه به كارم نمياد ![]()
پي نوشت ۱: اون موضوع خوشحال كننده كه تو پست "بسط قذرت تخیل یا الکی خوش بودن" گفته بودم موافقت با ويزام بود.... اما نه، باور كنيد خوشحاليه خيلي دووم نياورد، تازه فقط خوشحال بودم نه خيلي خوشحال
پي نوشت ۲: اميدوارم اگه شما ها هم از اين آرزوها داريد، زودتر بهش برسيد نه وقتي كه...
پي نوشت ۳: يه چيز بگم بهم نخندينا
دلم واسه اينجا و شما هم تنگ ميشه، آخه من تازه كارم دلم ميخواد هر روز به اينجا سر بزنم
، نخنديديد كه؟
مي بينيد كه خطري مرا تهديد نمي كند، ديوارهاي زيادي از من محافظت مي كنند.
تنهايي؟ نه من تنها نيستم با خانواده ام و با دوستان هم مسلكم روابط خوبي دارم. ولي يادتان باشد حتي به آنها هم اجازه نمي دهم به حريم من تجاوز كنند.
آزادي؟ من آزادم كه در محدوده عقايد مذهبي، سياسي، سنتها و عرف جامعه ام و با در نظر گرفتن مصالح ملي، خانوادگي، شغلي و .... دست به هر كاري بزنم، هر كار هر كار هم كه نه. بالاخره بايد كمي محدوديت را هم پذيرفت...
دوستانم؟ افراد خانواده ام، بعضي همكاران، عده اي از هم مذهبان و يا حتي بعضي از هم وطنانم مي توانند با من دوست باشند البته به شرطي كه به عقايد من و خط قرمز هايم احترام بگذارند.......
راستي شما خودتان را معرفي نكرديد؟ اهل كجاييد؟ شغل شما چيست؟ در مورد عقايد مذهبي و سياسيتان نگفتيد. چي؟؟؟؟؟ تنها وجه اشتراكتان با من اين است كه شما هم انسانيد؟؟؟؟؟؟
بيرووووووووووووووووووووووووووون، از خانه من برو بيرون بيگانه اجنبي
..............................
آخيش.....، اجنبي را بيرون كردم و باز هم اينجا امن است، پدرم هميشه مي گفت به بيگانگان اعتماد نكن، در واقع من نيازي به دوستي با آنها ندارم. من در رفاه و امنيت كاملم، خانه امني دارم، شغل آبرومندي و خانواده و همكاراني كه ...... گرچه حرفي براي زدن با آنها هم ندارم و در واقع كاري به كار هم نداريم ..... ولي در هر صورت از بيگانگان بهترند.
با اين ديوارهاي كذايي شانس ارتباط با چند ميليارد نفر را از دست ميدهيم؟
روزهايي رو بعد از كلي فكر كردن به يه نتيجه منطقي ميرسيدم و با خودم ميگفتم " ديگه فهميدم..." خوب يادمه، بعدش حس ميكردم بزرگتر شدم و ديگه مشكلام كمتر ميشن و...
به نظرم روزي كه به دنيا اومديم سوار قطاري شديم كه مبدا و مقصدش يكيه ( در واقع مبدا و مقصدي وجود نداره )، لحظاتي فكر ميكنيم به اوج رسيديم غافل از اينكه قطاره قراره همون ايستگاه اول پيادمون كنه....
دير ميفهميم و باور كنيد كه خيلي وقتا نميفهميم كه هرچه كمتر فكر كنيم و نتيجه بگيريم و كلكسيون جعلي دانشمونو سنگينتر كنيم، هرچه كمتر با آرزوهامون و خاطراتمون درگير بشيم زنده تريم، دير ميفهميم كه آلوده شدن با اين بايد و نبايدها و پيچيدگيها ي خودساخته از مقصد قطار كه همون زنده بودنه دورمون مي كنه و خيلي وقتاهم كه ميفهميم ديگه اونجوري زنده بودنو يادمون رفته و بلد نيستيم ..
پي نوشت: هيچ ادعايي ندارم، هميشه درگير اين سيكل بودم و شايد همچنان بمانم، شايد الانم تو يكي از ايستگاههاي قطار مثل گذشته ها يه " ديگه فهميدم.." جعلي گولم زده باشه...
چرخ و چرخ و چرخ.......زندگي همينه و ما آدما به ندرت حاضريم از قطار زندگي پياده شيم. انگار قطاربازي رو دوست داريم![]()
سرم گيج رفت![]()
من يه مشكل جسمي دارم كه برام عذاب آوره و از اون جنبه هاي زندگيمه كه تا ۲ روز پيش هيچ نكته مثبتي توش پيدا نكرده بودم. داستان از اين قراره:
من از ۷ سالگي عينكي شدم. قيافه خنده دارمو يادمه. عينكهايي به قطع و اندازه تلويزيون روي صورت فسقلي من... مشكل هم آستيگماتيسم بود. و اين مشكل بود و بود و بود تا سال ۷۹ كه من شاد و شنگول ( البته نه زيادم شاد و شنگول) رفتم زير اشعه ليزر و به اصطلاح ليزيك كردم. عينك لعنتي رو انداختم كنار و ايندفه ديگه واقعا" شاد و شنگول چند سالي رو گذروندم تا سال ۸۴ كه مشكل بينايي پيدا كردم و .... انگار داستان داره خيلي طولاني ميشه. لب كلامو بگم. من دچار قوز قرنيه( كراتوكونوس) هستم و عملي هم كه بي توجه به اين مسئله انجام شده مشكل منو تشديد كرده و حالا با عينك هم ديد من ۱۰/۶ تا ۱۰/۷ است و كاريشم نميشه كرد. البته يه راههايي داره كه دكترا بهم گفتن بهتره تا مجبور مجبور نشدم دست به اون عملا نزنم. راستي با لنز هارد ديدم بهتر از عينك ميشه ولي لنزه يه پدري از من در مياره كه ترجيح ميدم سراغش نرم. و از اون جايي كه مطالعه بزرگترين لذتيه كه از كودكي باهاش عجين شدم و چون كلا" آدم بصري هستم و با حس بيناييم خيلي بيشتر ارتباط برقرار مي كنم تا ساير حسام اين مشكل برام مثل يه فاجعه بود. اينهمه صغري كبري چيدم كه اينو بگم:
پريروز كه با اين چشم عليلم داشتم يه بنده خدايي رو از دور نگاه ميكرم و در واقع نميديدمش، فكر كردم كه اون مثلا" چشمهاي روشن داره با موي بور و در مجموع يه آدم خوشتيپ بود. طرف كه اومد نزديكتر تا از كنارم رد بشه يه موجود ديگه ديدم كه هيچ شباهتي به تصور من نداشت. به نظرم رسيد خيلي از جاها شايد تخيل من به جاي حس بيناييم عمل كرده باشه. در واقع اين مسئله رو وقتي بسطش بديم ميرسيم به همونجايي كه نابيناها نسبت به آدماي سالم قدرت تخيل بالاتري دارن. از طرفي ياد اين مسئله افتادم كه لذت بيشتري كه كتاب خوندن نسبت به ديدن فيلم ايجاد مي كنه براي اينه كه در حين كتاب خوندن تخيل ما جاي مانور بيشتري داره و خيلي چيزارو ميتونه به دلخواه تغيير بده. به نظرم رسيد كه نابيناها زندگي رو مثل يه كتاب ميخونن و بينا ها مثل يه فيلم نگاهش ميكنن. شايد قدرت تخيل منم يه جورايي بيشتر بارور بشه.
پي نوشت۱: انگار گفتين "الكي خوش" درست شنيدم؟
پي نوشت ۲: راستي يه چيز جالبم درباره چشام هست، اونم اينكه من با چشم تر و اشك آلود دنيارو خيلي شفافتر ميبينم (مثل بيشتر آستيگماتيا)، اينم يه نكته اي برام داشته
.
اونجا يه غريبه كمكمون كرد كه دست دهنده داشت. بي دريغ و بدون ذره اي حسابگري....توي خونه اش اون آرامشه خودبخود مي اومد سراغم.خونشو دوست داشتم پر از پنجره بود، پر از نور ، پر از كتاب.باورم نمي شه ولي انگار نمي خواستم برگردم. غريبه يه كتاب بهم هديه داد و يه پنجره... حالا ديگه غريبه نيست، يه دوسته... انگار تصادف خوبي بود.
پي نوشت۱: به ني ني زبون بسته هم انگار يه كمي خوش گذشته.
پي نوشت ۲ : به خاطر همين سفر آپ نكردم.
|
|