|
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
|
||
|
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟ |
فكر مي كنم چند هزار بار آدم توي عمر چند ميليون سالش روي زمين به اين نتيجه رسيده كه به حق همنوعش احترام بزاره و بازم نذاشته. اينو تعميمش بدين، آدما خيلي چيزارو ميدونن و ميفهمن و بازم برميگردن به منطقه امن عادتهاشون. به اون آرامشي كه كودك درونشون از تكرار كارهاي مادر و پدر به دست مياره. اين نياز عميق اين كوچولو رو به امنيت نبايد يادمون بره، پدر و مادر يا كساني كه نقش اونارو بازي كردن هر قدر هم كه نا آگاه يا مشكل دار بودن بالاخره تو سالهاي اول زندگي به بچشون غذا دادن و يه جورايي ضامن بقاش بودن و در واقع منشا امنيت كودك بودن (البته اكثرا" آزادي كودك رو فداي امنيتش كردن كه خودش يه بحث ديگست) و به همين دليله كه آدم با اين كودك ترسان وجودش هر چقدر بدونه كه چه بايد بكنه تا به خوشبختي فردي و جمعي نزديكتر بشه اكثرا" برميگرده و كار بابا يا مامانو شايد با صورت ديگري تكرار مي كنه(اين مسئله در مورد خودم صادق بوده) و همينجوريه كه خلاص شدن از شر بعضي عادتها سخته و ميليونها ساله كه بشر همنوعشو مي كشه و.....
تو اين پست من از ني ني و ننه حرف زدم. ولي خدارو شكر ننه نپريد وسط حرفم، ني ني بيچاره هم كه هميشه لاله.
البته دلم ميخواست اين پستو درباره فيلم ديشب شبكه چهار( درياي درون ) آلخاندرو آمنابار بنويسم كه شايد تو يه پست ديگه نوشتم.
|
|