تبليغاتX
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
 
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
 
 
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟
 
قبل از اينكه اينجا بنويسم وبلاگ گرديامو كردم. بازم مثل خيلي وقتاي ديگه به اين نتيجه رسيدم كه ديگه حرفي نمونده كه آدما ندونن يا به هم نگفته باشن. يه جمله جالب از رضا كيانيان يادم اومد كه تو برنامه شب شيشه اي گفت، وقتي مجري ازش پرسيد كه در انتخاب فيلمهايي كه بازي كردي چقدر به پيام اونها توجه كردي جوابي كه داد مضمونش اين بود كه به پيام فيلم اهميت نميداده چون به نظرش همه پيامها تكراري شدن و ما همشونو مي دونيم.

فكر مي كنم چند هزار بار آدم توي عمر چند ميليون سالش روي زمين به اين نتيجه رسيده كه به حق همنوعش احترام بزاره و بازم نذاشته. اينو تعميمش بدين، آدما خيلي چيزارو ميدونن و ميفهمن و بازم برميگردن به منطقه امن عادتهاشون. به اون آرامشي كه كودك درونشون از تكرار كارهاي مادر و پدر به دست مياره. اين نياز عميق اين كوچولو رو به امنيت نبايد يادمون بره، پدر و مادر يا  كساني كه نقش اونارو بازي كردن هر قدر هم كه نا آگاه يا مشكل دار بودن بالاخره تو سالهاي اول زندگي به بچشون غذا دادن و يه جورايي ضامن بقاش بودن و در واقع منشا امنيت كودك بودن (البته اكثرا" آزادي كودك رو فداي امنيتش كردن كه خودش يه بحث ديگست) و به همين دليله كه آدم با اين كودك ترسان وجودش هر چقدر بدونه كه چه بايد بكنه تا به خوشبختي فردي و جمعي نزديكتر بشه اكثرا" برميگرده و كار بابا يا مامانو شايد با صورت ديگري تكرار مي كنه(اين مسئله در مورد خودم صادق بوده) و همينجوريه كه خلاص شدن از شر بعضي عادتها سخته و ميليونها ساله كه بشر همنوعشو مي كشه و.....

تو اين پست  من از ني ني و ننه حرف زدم. ولي خدارو شكر ننه نپريد وسط حرفم، ني ني بيچاره هم كه هميشه لاله. 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/31ساعت 12:43  توسط الهام  | 
ديروز بعد از مدتها سبك سنگين كردن و كلنجار رفتن با خودم (طبق معمول وقتايي كه ميخوام يه تصميم بگيرم) وبلاگمو ساختم. وقتي از شركت مي رفتم بيرون برخلاف روزهاي اخير كه به دليل مشكلات خاصي روحيه ام افتضاحه حالم خوب بود. بالاخره يه كاري كرده بودم. تصميم داشتم امروز زود بيام شركت تا از اين همه حرف كه سالهاي ساله رو مخم بالا پايين ميرن يه كوچولو اينجا بنويسم. ولي امروز صبح كه داشتم ميومدم تو راه باز همون ترسهاي هميشگي اومد سراغم و حالم بد شد. ظاهر ترس اين بود كه چه جوري تو اينجا (وبلاگم) مي تونم خودم باشم. اينجا هم خيلي مال من نيست. اينجا هم ديگران ميان و قضاوت مي كنن و من باز هم بايد از  ترس قضاوت ديگران نقابرو به چهرم بزنم و .... ولي يه ترسي عقبتر نشسته بود. وقتي اومد جلوتر اينو مي گفت:( من از اين مي ترسم كه در واقع چيزي براي گفتن حتي براي خودمم  نداشته باشم و در واقع از خالي بودن خودم مي ترسم). باز هم قبل از ديگران خودم بودم كه داشتم خودمو قضاوت مي كردم و دمار از روزگار خودم در مي آوردم. الان راضيم و ترسه رفته چون در واقع توقعم از وبلاگم همينه. اين كه مكالمات درونيمو بتونم بيروني كنم تا هم آرامش بيشتري پيدا كنم و هم افكار و احساساتم يه جايي براي خودم و فقط براي خودم بايگاني بشن تا يه جورايي تو مسير شناختن خودم كمكم كنن. الان خوشحالم.

البته دلم ميخواست اين پستو درباره فيلم ديشب شبكه چهار( درياي درون ) آلخاندرو آمنابار بنويسم كه شايد تو يه پست ديگه نوشتم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/30ساعت 10:30  توسط الهام  | 
من تازه اومدم. كسي منو ميشناسه؟
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه 1386/02/29ساعت 17:12  توسط الهام  | 
 
  بالا