تبليغاتX
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
 
چالش نامنقطع و بي انتهاي ما سه تا
 
 
با اين چشاي بسته یه نگاهی به خودم بندازم، همممم؟
 
 سایه ام

چشمانش کم عمق

حسرتا لبانش چه شهوت انگیز.....

می بینمش محصور در جبر خیالی خود ( دوستان این حصار را چه خوب میشناسیم)

پاهایش بر زمین است آنگاه که نگاهش را از نگاهم میدزدد

و فشردن دستی را که از ازل متعلق به من بود ( گویا او نمیداند ) از من دریغ میکند

.....................

 

من دور می ایستم و دو سه خطی را همین حوالی میسرایم:

 

حسرت ازلی و ابدی ام، سایه گریزپا....

چون تو بودن را جبر دیوارهای ذهن من و با تو بودن را جبر دیوارهای ذهن تو از من میگیرد

اما در این روزهای گرم بلوغ

دست کم این را یقین دارم که هیچ دیواری بین من و حس من بر پا نیست

و من به اختیار....آری به اختیار ( لذت مختار بودن را چشیده ای عزیز؟ )

و خالی از ذره ای توقع.......بی نیاز ( بی نیازی را میشناسی نازنین؟ )

دوستت دارم و

به انتخاب خود و به انتخاب تو احترام میگذارم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 20:42  توسط الهام  | 
 

کودک ترسیده

ترک بر لبانش

تصویر مبهمی از سراب

.

.

کودک ترسیده

ترکها بر لبان

تصویر روشن سراب...آه...آب

.

.

کودک ترسیده

ترکها بر لبان....سوزان

حرکت، نفس زنان بسوی آب... آب....آب

.

.

کودک ترسیده

طعم خون بر لبانش....

امیدوار و نا امید.... دوان دوان.....آاااااااااب........آاااااااااااب..........آاااااااااب

.

.

کودک ترسیده، حالا دیگه رسیده، دست همشون گیلاسهای پر آب، چشم همشون براق، اما کودکه ترسیده بگه: آقا لطفا" یه لیوان آب

.

.

کودک ترسیده، همیشه میترسه، .............حالا عجالتا"از خون جاری برلبهاش سیراب شده.... تا بعد

پ.ن: زیادم بد نیست، ۷۰٪ خون رو آب تشکیل میده

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 16:37  توسط الهام  | 
 

برگرد
             
برنگرد
                      
برگرد
                           
برنگرد
                                     برگرد
                                      
برنگرد
                                        
برگرد
             
 See details: Woman carrying shopping bags

                                برگشتم

                                 هاه

پ.ن: ولی نه از روی ترس

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 11:53  توسط الهام  | 
 

اکنون.......من
   

      لايتناهي وهمناک
         
           Full Blindness
    
 Semiparalysis
   
Just sounds
Sound of wind

صدا،    صدا،     صدای باد..................صدای باد.........هوووووووووووووو.........هوووووووووووو.........

و

Confusion
                  
تا بی انتها ...................................................................................

 اکنون...........من
                        اينجا ايستاده ام
.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 13:15  توسط الهام  | 
آغازی نو بر بی انتها

۱-حضورت
  آینه ای
  تا در چشمهای مهیب ترس خیره شوم

۲- آغوش گرمت
   فشارنرم بازوانت
   و صدای ترک برداشتن نقاب کهنه ام

۳- دوباره و هزارباره
   بازگشتی به راه بی پایان
   هن و هن نفسهایم

۴- در ژرفای ناشناخته 
    پرتو نور بر چهره کودکی
    و صدای هق هقی آشنا

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 12:28  توسط الهام  | 
 

اولي: سعي كن خودت باشي، سومي رو ببين خود خودشه، سعي كن مثل سومي خودت باشي.

دومي: هاااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!

توضيح : اولي و دومي و سومي شخصيتهاي واقعي هستند

 |+| نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 15:58  توسط الهام  | 
 

يادم باشه:

تو نظام فكري قاطي من، عمل " كاهو رو نشسته ( به فتح ن و ضم ش ) خوردن" به خودي خود نشانه "سطح پايين بودن" فرد عامل به آن نيست، بلكه اين سطح پايين بودن فرد عامل به عمل " كاهو رو نشسته ( به فتح ن و ضم ش ) خوردن" هست كه اين عمل رو اينقدر " چيپ " ميكنه.....

هه هه هه ، خندم ميگيره

شاهد مدعا:  فري، اشي و انگل كاهو

 |+| نوشته شده در  شنبه 1387/08/18ساعت 14:34  توسط الهام  | 
 

يه عمر اينجوري بگذره:

ترس

ترديد

انفعال

و حسرت

و تو هنوز هم بتوني الكي بخندي

گير افتادم: ۳۰ ۴۰ سال پيش تا حالا.........

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 15:57  توسط الهام  | 
 

حضور هيچكس در زندگي ما اتفاقي نيست

خداوند در هر حضور جادويي نهان كرده براي كمال ما

خوش آن روزي كه دريابيم جادوي حضور يكديگر را

 

پ.ن ۱: اين يه پیام کوتاه بودكه خيلي وقت پيش دستم رسيده بود، امروز به يمن حضور يه دوست، اينجا گذاشتمش

پ.ن ۲: پدرم

           اينروزا تو اين فكرم كه جادوي حضورت رو دريافتم يا نه؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 16:57  توسط الهام  | 

 

Image and video hosting by TinyPic

سالها ميدوي، ميپرسي و ميخوني، اينجا و اونجا سرك ميكشي، چيزاي تازه ياد ميگيري و  هي بيشتر و بيشتر كشف ميكني، هي كشف ميكني و هي مثل بادكنك باد ميشي و ميري بالاتر، هي بيشتر از بقيه حاليت ميشه و  بدجوري احساس آگاهي و روشنفكري و به روز بودن ميكني و بازم باد ميشي و باد ميشي و هي ميري بالا و بالا و بالاتر......

تا اگه يه روز شانس بياري و بادكنك وجودت به يه سوزني، تيغي، سيخي گير كنه، اونوقته كه بوووووووووومب...............ميفتي پايين

 اگه بتوني بدون تعصب يه نگاهي به اونچه پرت ( به ضم پ و كسر ر ) كرده بوده بندازي، ميبيني كه همش هيچ بوده، خلاء........ و الان درست جايي ايستادي كه بچگيهات ايستاده بودي.......حالا ميفهمي كه نتيجه اينهمه دويدنها و پرسيدنها و بالا پايين كردنها رسيدن به نقطه آغازه......رسيدن به جايي كه بدون هيچ آموخته اي واقعا" زندگي ميكردي..........ميبيني كه همه راهي كه رفتي و رنجي كه بردي ميخواد بهت بگه : درست مثل روز اول، دور از بايد و نبايدها،پيش فرضها و قضاوتها، كودكانه به كشف لحظه ها بپرداز..........همين،  ( به همين سادگي، به همين خوشمزگي     (

الان بر اين باورم كه بسته به شرايط منحصر به فرد اشخاص براي رسيدن به اين سادگي راههاي متفاوتي هست و خيليهامونم يه راه پرپيچ وخم با كلي فراز و نشيب رو بايد طي كنيم و در واقع از پيچيدگي به سادگي برسيم  

 |+| نوشته شده در  شنبه 1387/03/04ساعت 14:42  توسط الهام  | 
 
  بالا